تبليغاتX
دیدار شبانه
 
دیدار شبانه
 
 
ما را نه غم دوزخ است و نه عشق بهشت
 
هوا سرد است

                   مرا به یک فنجان پاییز 

                                        درقهوه ای روشن چشمانت

                                                                 دعوت کن.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 3:34  توسط احسان  | 

 

به رغم آتش آن چشمهاي جذابه

ز عشق همنفسي خواستم نه همخوابه

عجب زمانه ظاهر پسند نامردي است

كشيده مردم رو راست را به ثلابه

سياوشانه ز آتش گذشته ام ، اما

دو قطره اشك نيامد به چشم سودابه

صدا زدم مگر اسباب پاك بودن چيست؟

ز حجره سر بدر آورد شيخ،

                                           ـ آفتابه

                                                                  ( محمد علی جوشایی)

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 0:47  توسط احسان  | 
                 

                       در مدرسه از نشاطمان کم کردند

                       از فرصت  ارتباطمان  کردند

                      روزی که به هم عشق تعارف کردیم

                       از نمره ی انظباطمان کم کردند!

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 20:54  توسط احسان  | 
حذف شد

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 0:9  توسط احسان  | 
                           

 

                   سلاخی می گریست

                                      به قناری کوچکی دلباخته بود...

                                                                         شاملو

                                                                                 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 12:15  توسط احسان  | 

دیالکتیک تنهایی

                      اثر:اکتاویو پاز

 

تنهایی احساس و علم براین که انسان تنهاست بیگانه از جهان و از خویشتن، فقط ویژه ی مکزیکیها نیست.همه ی انسانها در لحظاتی از زندگی شان خود را تنها احساس میکنند و تنها هم هست.زیستن یعنی جداشدن از ان چه بودیم برای رسیدن به انچه بودیم برای رسیدن به انچه در اینده ای مرموز خواهیم بود .تنهایی عمیق ترین واقعیت در وضع بشر است.انسان یگانه موجودی است که می داند تنهاست و یگانه موجودی است که که در پی یافتن دیگری است.و عشق ..

در دنیای ما عشق تقریبا دست نیافتنی است همه چیز علیه عشق است .اخلاقیات، طبقات قوانین نژاد و حتی خود عشاق.زن برای مرد همیشه ان دیگری بوده است ضد و مکمل او.اگر جزیی از وجود ما در عطش وصل اوست چز دیگر به همان اندازه آمر است.زن شی است گاه گرانبها گاه زیانبار اما همیشه متفاوت .مرد با تبدیل کردن زن به شیئ و با دگرگون کردن او به نحوی که منافع، خود خواهی ،عذاب و حتی عشق اش انشا میکند ،زن را به یک آلت به وسیله ای برای کسب تفاهم و لذت راهی برای رسیدن به بقا دگرگون میکند.چنان که سیمون دوبووار گفته است:زن بت است الهه است مادر است جادوگر است اما هرگز خودش نیست .

بنابراین روابط عشقی ما از همان آغاز تباه شده است.بنابراین شبحی از او برای خود درست کرده ایم که وقتی میخواهیم اورا لمس کنیم نمیتوانیم ...او هرگز بانوی خویش نیست چون وجود او بین چیزی که واقعا هست و چیزی که تصور میکند تقسیم شده . و این تصویری است که خانواده اش ،طبقه اش،مدرسه اش،دوستانش،مذهبش،و عاشق اش به او تحمیل کرده اند.(زنانگی زن از او گرفته شده)اما انتخاب عشق در جامعه ی ما ناممکن است بروتون در یکی از بهترین کتابهایش میگوید-عشق دیوانه-از همان آغاز عشق، دو منع عشق را محدود میکند:مخالفت اجتماعی و دیگری اندیشه ی مذهبی گناه.عشق برای انکه محقق شود باید قانون های اجتماعی را زیر پا بگذارد .

عشق رسوا و خلاف قاعده است.جرمی است که دو ستاره با خارج شدن از مدار مقررشان و به هم پیوستن در میان فضا مرتکب میشوند..تصویری که از عشق داریم و زن را محبوس میکنیم و یا مرد..عشق ورزیدن به فردی از نژاد دیگر فرهنگ دیگر یا طبقه ای دیگر مشکل است اگر چه کاملا ممکن است که مردی سفید پوست عاشق زنی سیاه پوست شود یا زنی سیاه پوست عاشق یک چینی شود یا نجیب زاده ای عاشق کلفت خود شود...

جامعه عشق را با ازدواج یکی میکند.برای عشقی که جامعه میکوید باید سالها با کسی باشی که حتی از او تنفر داری..و خیلی ها این جمله را در بستر مرگ میگویند که :سالها با کسی بودم که انگ من نبود..

فاحشه خود کاریکاتور عشق است .قربان یعشق است .نمادی از همه ی قدرتهایی که دنیای مارا به پستی کشانده اند .اما حتا به این مضحکه هم اکتفا نمیشود .در برخی محافل پیوندهای ازدواج چنان سست است که مرد یا زن به راحتی از رختخوابی به رختخوابی دیگر میرود ...

انسان مدرن دوست دارد که تظاهر کند که تفکر او بیدار است اما این تفکر بیدار مارا به راههای پیچاپیچ کابوسی رهنمون شده است که در ان اتاق شکنجه در اینه ی یخرد تکراری بی پایان میابد.و اما عشق و تنهایی در جاعه امروز ما!!!؟؟؟؟؟؟

 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 23:42  توسط احسان  | 
درود به همه و درود ویژه به  علاقه مندان به اثار صادق هدایت. ازتحریف اثار هدایت نمیتوان به سادگی گذشت....
ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 23:38  توسط احسان  | 

-ناخن بلند. مو بلند.ریش تعطیل. لباس کیسه نخی که معلوم نیست سر و تهش کجاست.این ماسماسکها که همش تو گوشته .تا الان کجا بودی؟

-بحث ناخن و مورو وسط نکش دوباره .رفته بودم پیش استادم.

- مرده شور اون استادتو ببرن با اون ریختش. حتما دوباره رفته بودین مجلس الوده به گناه.با اون دخترای بی حیا.

- بابا،به اون مجلس گناه میگن شب شعر.

بله .شب شعر. حتما از اسلام حرف میزدین؟ بدبخت به فکر اخرتت باش .

مشکل شما همینه پدر من.دین یه راه برای رسیدن به هدف.ولی شما خود دینو کردین یه هدف.به خدا اسلام این چیزی نیست که شما میگین.شماها دارین نسل امروزرو به قهقرا میبرین.

-ببین کی از خدا حرف میزنه .این حرفهای قلمبه سلمبه رو از کجا در میاری؟

فکر کردی چندتا کتاب جورواجور خوندی علامه ی دهری؟این همه کتاب رنگارنگ به درد نخور جمع کردی داری عمرتو هدر میدی

. که چی که این نومل گرفته این چی چی ئیسمه این فلانه ئیسمه. من نمیدونم این نومل دیگه چه کوفتیه که سر از یقه ی ما در اورده.برو تو همین مسجد سر خیابون ببین چه دسته گلهایی میان و ایه ایه ی قرانو از بر میخونن .اونوقت تو بیا یه سیگار بذار کنج لبت و از عشق و این شعرهای دری وری که ده شاهی نمی ارزن بخون.اسم خودتو هم بذار شاعر...

- نومل نه. نوبل .

چه فرقی میکنه پسره چشم دریده .هر چی که هست حتما گناهه که اینقدر تازیگها با اون پسره ی جعلق چی بود اسمش؟هان !ساتیا با این اسم جلفش!در موردش حرف میزنین خیال میکنی من نمیفهمم تو داری چیکار میکنی ؟

-حالا چرا بغض میکنی؟ تازه به اسم به این قشنگی چرا گیر میدی؟

-خب اخه یه کم به فکر من باش.من اینجا ابرو دارم .نمیگن این مامان وبابا اونوقت چه پسری؟!به خدا همه به هم نشونت میدن میگن نوه ی حاج علی اقا رو ببین.

-صبح تا شب باید بحث فلسفی و جامعه شناسی راه بندازم و مثل سخنرانها بگم جوون امروز جوون دیروز نسل فردا نسل کوفت زهرمار.اخه تا کی باید از وقتم بذارم که شماروبه روز کنم .هر چی من میگم با یه جمله ی عربی که خودتون نمیفهمن چیه یه جواب میدین. اونهم از حرفهای چندتا کتاب عهد عتیق.

.انگار تاریخ همون یکم هجری قمری مونده.

-خفه شو. تو میخوای از ما یه ادم عصر حجری بسازی.

-خب مگه نیستین؟!

-چرا حرف بیخود میزنی؟

ادمی که ادعای مسلمونی داره و هی حق چندتا بدبخت رو از توی این اداره ی کوفتی میکشه بالا .ادمی که با موسیقی مخالف باشه ادمی که....

-صبر کن صبرکن من کی با موسیقی مخالف بودم ؟

-مگه خودت تا حالا چند تا ساز ازمن نشکستی؟

-من میگم موسیقی قانون داره اسلام که فکر همه جارو کرده .خب موسیقی نباید تحریک امیز باشه که بهش میگن غنا.ولی تو که حالیت نیست .

- بابا به اون چیزی که شما میگین غنا ما میگیم ارامش روح .

-دِ منم همینو میگم لوتیه محل. مطرب عالیقدر. چقدر خودتونو بالا میگیرید .ما!؟هه .هه! شماهایی که میگی، چندتا الکی خوشه بیکارید که تو صدتا پنج تا مثل شما نیست.اسم خودشونو میذارن هنرمند..بعد افتخارهم میکنی؟..بعله ....همینه که میگن تکرار گناه کم کم برات ارمش هم میاره .ارامش روح تو اینچیزها نیست تو با خدا بودنه

-.بابا همین پنج تایی که میگی فردا میشن ده تا پس فردا پنجاهتا واونوقته که منفجر بشن.ببین من اصلا حال و حوصله ی بحث ندارم بگو چی میخوای ؟

-یعنی چی؟!من میخوام تو یه ادم معتقد باشی اینقدر ازاین خزعبلات تو ذهنت نریزببین پسرم!.باید بفهمی که تو الان جوونی. دم از عدالت و این حرفها میزنی چند وقت دیگه از سرت می افته و تو میمونی و خرج زندگی.

- .من نمیتونم سرتاسر سالرو با یه پیراهن سفید راهراه یقه بسته سر کنم .من نمیتونم صندل رو با جوراب پام کنم.من چیکار کنم وقتی اعتقاداتم اینه ؟

- کارت به جایی رسیده که منو مسخره میکنی؟برو بمیر با این اعتقادت .گُه تو اون اعتقادی که میگه پسر موهاش باید مثل زنها رو دوشش بریزه غلط میکنه اون اعتقادی که ایه های قرانرو با موسیقی حروم بخونه. یه مشت از خدا بی خبر کافر! ؟

- اولا که زنها نه و خانومها . بعد اینکه ببخشیدها شما از این چیزها سر در نمیارین .

- میخوای لج منو در بیاری؟یعنی میخوای بگی من هیچی حالیم نیست؟

-نه منظورم این بود که...

-هرچی که بود باید بگم تو نه دنیارو داری نه اخر......

-.باباااااااااااااااااااا بس کن دیگه..خفم کردین با این چرت و پرتهاتون.

- سر من داد میزنی همینه که میگم بویی از دین و ایمون نبردین.حالا که اینطوره گمشو بیرون

برو بیرون .من پسر کافر نمیخوام .از خونه ی من برو بیروووووون .

 |+| نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 22:2  توسط احسان  | 

هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد،از پی اش بروید ،هرچند راهش سخت و ناهموار باشد.

هنگامی که با بالهایش شمارا در بر میگیرد تسلیمش شوید گرچه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروهتان کند.

وقتی با شما سخن میگوید ،باورش کنید گرچه ممکن است صدایش رویاهاتان را پراکنده سازد،همانگونه که باد شمال باغ را بی بر میکند،زیرا عشق همانگونه که تاج بر سرتان میگذارد به صلیبتان میکشد همانگونه که از قامتتان بالا می رود و نازکترین شاخه هاتان را در آفتاب می لرزاند، نوازش میکند ،به زمین فرو می رود و ریشه هاتان را که به خاک چسبیده اند می لرزاند .

عشق شمارا همچون بافه های گندم برای خود دسته میکند ،می کوبدتان تا برهنه تان کند، آسیابتان میکند، تا سپید شوید . ورزتان میدهد، تا نرم شوید آنگاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا برای ضیافت مقدس خداوند نامی مقدس شوید .

                                                                          (جبران خلیل جبران)

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 13:43  توسط احسان  | 

چه روزها که یکی به یک غروب شد نیامدی

چه بغضها که در گلو ، رسوب شد نیامدی

خلیل آتشین سخن،تبر به دوش بت شکن

خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی

برای ما که خسته ایم و دلشکسته ایم ،نه

برای عده ای ولی ،چه خوب شد نیامدی

تمام طول هفته را به انتظار جمعه ایم

                 دوباره صبح ظهر نه ،غروب شد نیامدی

                                                بر گرفته از غزل پست مدرن

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 13:36  توسط احسان  | 
 
  بالا