پاییز
مرا به یک فنجان پاییز
درقهوه ای روشن چشمانت
دعوت کن.
ما را نه غم دوزخ است و نه عشق بهشت
به رغم آتش آن چشمهاي جذابه
ز عشق همنفسي خواستم نه همخوابه
عجب زمانه ظاهر پسند نامردي است
كشيده مردم رو راست را به ثلابه
سياوشانه ز آتش گذشته ام ، اما
دو قطره اشك نيامد به چشم سودابه
صدا زدم مگر اسباب پاك بودن چيست؟
ز حجره سر بدر آورد شيخ،
ـ آفتابه
( محمد علی جوشایی)
در مدرسه از نشاطمان کم کردند
از فرصت ارتباطمان کردند
روزی که به هم عشق تعارف کردیم
از نمره ی انظباطمان کم کردند!
دیالکتیک تنهایی
اثر:اکتاویو پاز
تنهایی احساس و علم براین که انسان تنهاست بیگانه از جهان و از خویشتن، فقط ویژه ی مکزیکیها نیست
.همه ی انسانها در لحظاتی از زندگی شان خود را تنها احساس میکنند و تنها هم هست.زیستن یعنی جداشدن از ان چه بودیم برای رسیدن به انچه بودیم برای رسیدن به انچه در اینده ای مرموز خواهیم بود .تنهایی عمیق ترین واقعیت در وضع بشر است.انسان یگانه موجودی است که می داند تنهاست و یگانه موجودی است که که در پی یافتن دیگری است.و عشق ..در دنیای ما عشق تقریبا دست نیافتنی است همه چیز علیه عشق است .اخلاقیات، طبقات قوانین نژاد و حتی خود عشاق.
زن برای مرد همیشه ان دیگری بوده است ضد و مکمل او.اگر جزیی از وجود ما در عطش وصل اوست چز دیگر به همان اندازه آمر است.زن شی است گاه گرانبها گاه زیانبار اما همیشه متفاوت .مرد با تبدیل کردن زن به شیئ و با دگرگون کردن او به نحوی که منافع، خود خواهی ،عذاب و حتی عشق اش انشا میکند ،زن را به یک آلت به وسیله ای برای کسب تفاهم و لذت راهی برای رسیدن به بقا دگرگون میکند.چنان که سیمون دوبووار گفته است:زن بت است الهه است مادر است جادوگر است اما هرگز خودش نیست .بنابراین روابط عشقی ما از همان آغاز تباه شده است.بنابراین شبحی از او برای خود درست کرده ایم که وقتی میخواهیم اورا لمس کنیم نمیتوانیم ...او هرگز بانوی خویش نیست چون وجود او بین چیزی که واقعا هست و چیزی که تصور میکند تقسیم شده . و این تصویری است که خانواده اش ،طبقه اش،مدرسه اش،دوستانش،مذهبش،و عاشق اش به او تحمیل کرده اند.(زنانگی زن از او گرفته شده)اما انتخاب عشق در جامعه ی ما ناممکن است بروتون در یکی از بهترین کتابهایش میگوید-عشق دیوانه-از همان آغاز عشق، دو منع عشق را محدود میکند:مخالفت اجتماعی و دیگری اندیشه ی مذهبی گناه.عشق برای انکه محقق شود باید قانون های اجتماعی را زیر پا بگذارد .
عشق رسوا و خلاف قاعده است.جرمی است که دو ستاره با خارج شدن از مدار مقررشان و به هم پیوستن در میان فضا مرتکب میشوند
..تصویری که از عشق داریم و زن را محبوس میکنیم و یا مرد..عشق ورزیدن به فردی از نژاد دیگر فرهنگ دیگر یا طبقه ای دیگر مشکل است اگر چه کاملا ممکن است که مردی سفید پوست عاشق زنی سیاه پوست شود یا زنی سیاه پوست عاشق یک چینی شود یا نجیب زاده ای عاشق کلفت خود شود...جامعه عشق را با ازدواج یکی میکند.برای عشقی که جامعه میکوید باید سالها با کسی باشی که حتی از او تنفر داری..و خیلی ها این جمله را در بستر مرگ میگویند که :سالها با کسی بودم که انگ من نبود..
فاحشه خود کاریکاتور عشق است .قربان یعشق است .نمادی از همه ی قدرتهایی که دنیای مارا به پستی کشانده اند
.اما حتا به این مضحکه هم اکتفا نمیشود .در برخی محافل پیوندهای ازدواج چنان سست است که مرد یا زن به راحتی از رختخوابی به رختخوابی دیگر میرود ...انسان مدرن دوست دارد که تظاهر کند که تفکر او بیدار است اما این تفکر بیدار مارا به راههای پیچاپیچ کابوسی رهنمون شده است که در ان اتاق شکنجه در اینه ی یخرد تکراری بی پایان میابد.و اما عشق و تنهایی در جاعه امروز ما!!!؟؟؟؟؟؟
-ناخن بلند. مو بلند.ریش تعطیل. لباس کیسه نخی که معلوم نیست سر و تهش کجاست.این ماسماسکها که همش تو گوشته .تا الان کجا بودی؟
-بحث ناخن و مورو وسط نکش دوباره .رفته بودم پیش استادم.
- مرده شور اون استادتو ببرن با اون ریختش. حتما دوباره رفته بودین مجلس الوده به گناه.با اون دخترای بی حیا.
- بابا،به اون مجلس گناه میگن شب شعر.
بله .شب شعر. حتما از اسلام حرف میزدین؟ بدبخت به فکر اخرتت باش .
مشکل شما همینه پدر من.دین یه راه برای رسیدن به هدف.ولی شما خود دینو کردین یه هدف.به خدا اسلام این چیزی نیست که شما میگین.شماها دارین نسل امروزرو به قهقرا میبرین.
-ببین کی از خدا حرف میزنه .این حرفهای قلمبه سلمبه رو از کجا در میاری؟
فکر کردی چندتا کتاب جورواجور خوندی علامه ی دهری؟این همه کتاب رنگارنگ به درد نخور جمع کردی داری عمرتو هدر میدی
. که چی که این نومل گرفته این چی چی ئیسمه این فلانه ئیسمه. من نمیدونم این نومل دیگه چه کوفتیه که سر از یقه ی ما در اورده.برو تو همین مسجد سر خیابون ببین چه دسته گلهایی میان و ایه ایه ی قرانو از بر میخونن .اونوقت تو بیا یه سیگار بذار کنج لبت و از عشق و این شعرهای دری وری که ده شاهی نمی ارزن بخون.اسم خودتو هم بذار شاعر...
- نومل نه. نوبل .
چه فرقی میکنه پسره چشم دریده .هر چی که هست حتما گناهه که اینقدر تازیگها با اون پسره ی جعلق چی بود اسمش؟هان !ساتیا با این اسم جلفش!در موردش حرف میزنین خیال میکنی من نمیفهمم تو داری چیکار میکنی ؟
-حالا چرا بغض میکنی؟ تازه به اسم به این قشنگی چرا گیر میدی؟
-خب اخه یه کم به فکر من باش.من اینجا ابرو دارم .نمیگن این مامان وبابا اونوقت چه پسری؟!به خدا همه به هم نشونت میدن میگن نوه ی حاج علی اقا رو ببین.
-صبح تا شب باید بحث فلسفی و جامعه شناسی راه بندازم و مثل سخنرانها بگم جوون امروز جوون دیروز نسل فردا نسل کوفت زهرمار.اخه تا کی باید از وقتم بذارم که شماروبه روز کنم .هر چی من میگم با یه جمله ی عربی که خودتون نمیفهمن چیه یه جواب میدین. اونهم از حرفهای چندتا کتاب عهد عتیق.
.انگار تاریخ همون یکم هجری قمری مونده.
-خفه شو. تو میخوای از ما یه ادم عصر حجری بسازی.
-خب مگه نیستین؟!
-چرا حرف بیخود میزنی؟
ادمی که ادعای مسلمونی داره و هی حق چندتا بدبخت رو از توی این اداره ی کوفتی میکشه بالا .ادمی که با موسیقی مخالف باشه ادمی که....
-صبر کن صبرکن من کی با موسیقی مخالف بودم ؟
-مگه خودت تا حالا چند تا ساز ازمن نشکستی؟
-من میگم موسیقی قانون داره اسلام که فکر همه جارو کرده .خب موسیقی نباید تحریک امیز باشه که بهش میگن غنا.ولی تو که حالیت نیست .
- بابا به اون چیزی که شما میگین غنا ما میگیم ارامش روح .
-دِ منم همینو میگم لوتیه محل. مطرب عالیقدر. چقدر خودتونو بالا میگیرید .ما!؟هه .هه! شماهایی که میگی، چندتا الکی خوشه بیکارید که تو صدتا پنج تا مثل شما نیست.اسم خودشونو میذارن هنرمند..بعد افتخارهم میکنی؟..بعله ....همینه که میگن تکرار گناه کم کم برات ارمش هم میاره .ارامش روح تو اینچیزها نیست تو با خدا بودنه
-.بابا همین پنج تایی که میگی فردا میشن ده تا پس فردا پنجاهتا واونوقته که منفجر بشن.ببین من اصلا حال و حوصله ی بحث ندارم بگو چی میخوای ؟
-یعنی چی؟!من میخوام تو یه ادم معتقد باشی اینقدر ازاین خزعبلات تو ذهنت نریزببین پسرم!.باید بفهمی که تو الان جوونی. دم از عدالت و این حرفها میزنی چند وقت دیگه از سرت می افته و تو میمونی و خرج زندگی.
- .من نمیتونم سرتاسر سالرو با یه پیراهن سفید راهراه یقه بسته سر کنم .من نمیتونم صندل رو با جوراب پام کنم.من چیکار کنم وقتی اعتقاداتم اینه ؟
- کارت به جایی رسیده که منو مسخره میکنی؟برو بمیر با این اعتقادت .گُه تو اون اعتقادی که میگه پسر موهاش باید مثل زنها رو دوشش بریزه غلط میکنه اون اعتقادی که ایه های قرانرو با موسیقی حروم بخونه. یه مشت از خدا بی خبر کافر! ؟
- اولا که زنها نه و خانومها . بعد اینکه ببخشیدها شما از این چیزها سر در نمیارین .
- میخوای لج منو در بیاری؟یعنی میخوای بگی من هیچی حالیم نیست؟
-نه منظورم این بود که...
-هرچی که بود باید بگم تو نه دنیارو داری نه اخر......
-.باباااااااااااااااااااا بس کن دیگه..خفم کردین با این چرت و پرتهاتون.
- سر من داد میزنی همینه که میگم بویی از دین و ایمون نبردین.حالا که اینطوره گمشو بیرون
برو بیرون .من پسر کافر نمیخوام .از خونه ی من برو بیروووووون .
هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد،از پی اش بروید ،هرچند راهش سخت و ناهموار باشد.
هنگامی که با بالهایش شمارا در بر میگیرد تسلیمش شوید گرچه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروهتان کند.
وقتی با شما سخن میگوید ،باورش کنید گرچه ممکن است صدایش رویاهاتان را پراکنده سازد،همانگونه که باد شمال باغ را بی بر میکند،زیرا عشق همانگونه که تاج بر سرتان میگذارد به صلیبتان میکشد همانگونه که از قامتتان بالا می رود و نازکترین شاخه هاتان را در آفتاب می لرزاند، نوازش میکند ،به زمین فرو می رود و ریشه هاتان را که به خاک چسبیده اند می لرزاند .
عشق شمارا همچون بافه های گندم برای خود دسته میکند ،می کوبدتان تا برهنه تان کند، آسیابتان میکند، تا سپید شوید . ورزتان میدهد، تا نرم شوید آنگاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا برای ضیافت مقدس خداوند نامی مقدس شوید .
(جبران خلیل جبران)
چه روزها که یکی به یک غروب شد نیامدی
چه بغضها که در گلو ، رسوب شد نیامدی
خلیل آتشین سخن،تبر به دوش بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی
برای ما که خسته ایم و دلشکسته ایم ،نه
برای عده ای ولی ،چه خوب شد نیامدی
تمام طول هفته را به انتظار جمعه ایم
دوباره صبح ظهر نه ،غروب شد نیامدی
بر گرفته از غزل پست مدرن
با من بگو تا کیستی مهری بگو ماهی بگو
خوابی؟ خیالی؟ چیستی؟ اشکی بگو آهی بگو
راندم چو از مهرت سخن ،گفتی بسوز و دم مزن
دیگر بگو از جان من، جانا چه میخواهی بگو
گیرم نمیگیری دگر زآشفته ی عشقت خبر
بر حال من گاهی نگر با من سخن گاهی بگو
غمخوار دل ،ای مه نئی از درد من آگه نئی
والله نئی، بالله نئی، از دردم آگاهی بگو
در خلوت من سرزده یک ره درآ ساغر زده
اخر نگویی سرزده ،از من چه کوتاهی بگو
من عاشق تنهاییم سرگشته ی شیداییم
دیوانه ی رسواییم ،تو هر چه میخواهی بگو
(مهرداد اوستا)
درود و فراوان درود.
شنیده بودم کوشا شعر میگه اما...زیاد توجه نمیکردم تا اینکه یه روز یکی از شعرهاش خیلی اتفاقی به دستم رسید .فوق العاده تاثیر گذار بود. و بعد از آشنایی با او تازه فهمیدم که چقدر به اطرافمون بی تفاوتیم.کوشا تالاسمی داره وبه قدری شاد و سرزنده هست که...
. اما توضیحی کوتاه در مورد کوشا.کوشا کوروش فر متولد تهران-1367- دیپلم ادبیات .شاعر ،قهرمان شطرنج و دارت ، نوازنده ی فلوت و همیشه عاشق.وعضو خانواده ای هنرمند وبسیار مهربان.و از دوستان خوب من.دیگه چی بگم؟چندتا ازشعرهاشو میذارم که لطف میکنید و با لحنی کاملن شاعرانه بخونید و حتمن نظر بدید و نظرات در مورد شعرهاشو خطاب به خودش بنویسید. چون خودش میخونه.

چه کسی گفته است
«من خوشبخت نیستم؟!»
من این را
حتی
با پولینا ی درونم اثبات میکنم
-پولینا نام قهرمان رمان پولینا که مظهر مهربانی است و بازی شادی را ابدع کرد-
به بهشت خواهم رفت
تو را هم خواهم برد
میروم در ته دریا
تو را هم خواهم برد
میخواهم بمیرم اما...
تو را با خود خواهم برد
می جنگم با بدی ها
تا تورا با خود توانم برد
تو برفی فرشته ایبا دیو میجنگم
تا طلسمت را بشکنمشیشه ی عمرش رابر زمین زنم
تا اورا به نابودی کشانم
تا تو را با خود توانم برد
من سیاهم ،زشتم
ولی تو سپید و خوبی
تو
والاتر از والایی
چون هرجا میروی خوبی را
هدیه
به مردم انجا میکنی
هرجا روم
تورا هم با خود خواهم برد
بهار
83اشکهایم
پشت میله های پلکم حلقه زده اند
نگهبانها را باید کشت
اشکهایم ،
مردم بی گناهی هستند که
زیر ستم های بالاتری ها
ذره
ذره
خورد میشوند
-
اگر این قطعه های نان نبود
این بچارگان هرگز
زنده نبودند
پس ما هم دنبال
قطعه های نان گمشدیمان باشیم
میدانم ،میدانم
آن قطعه ها
در درونمان است
پس اکنون در پی
جستجوی آن قطعه ها
در درونمان باشیم.
-
فصل خزان
همان فصلی است که
فصل اول سال بود
برگهایی دارد که خسته و پیرند
و همان برگهای بهارند
که سر به اوج داشتند-
درود به همه .امروز در........ست یک ساله و ....اشتباه حدس زدین ..میخوام بگم امروز درست یکساله که من با یه نفر اشنا شدم به نام احسان(خودم) که زندگیمو به کل عوض کرده.اینو براتون میگم چون میدونم همه ی شما که اهل شعر و شعور هستید احساسات دیگرانرو درک میکنیدو مثل خیلیها نمیخندید...من تا یک سال پیش فقط زنده بودم همین.اما زندگی نمیکردم لذت نمیبردم. (خب هرکس گذشته ی خودشو داره .که ممکنه براش دردناک باشه)با خودم با خدا باهمه مشکل داشتم .مثل خیلیها که الان دارن اینو میخونن و خیلیها هم این دورانو پشت سر گذاشتن.چون همه دیر یا زود به اینجا میرسن.به هر حال من به خاطر شرایطم به حد .........(سانسور شد)رسیدم. اما به وسیله ی یه دوست با دنیایی آشنا شدم که منو از خودم گرفت و به خالقم سپرد.قبلش با کافکا و هدایت سر کار داشتم میخواستم با اونها اروم بشم وحالا با پائلو کئلو و اوشو ..البته اونهارو هم دوست دارم ... چون با یه دید دیگه بهشون نگاه میکنم .اینقدر از هدایت بد نگید ..(اهای ملت)کتابهای اون و..سرشار از زندگیه اما به سبک خودش .چون یاد گرفتم که دوست بدارم همه چیزرو. حتی یه آدم ناشناخته و غریبه رو که یه جای دور افتاده زندگی میکنه..یاد گرفتم به اعتقاد همه احترام بذارم حتی یه نفر مثل فلانی ،که همیشه در پی آزار من و دیگرانه ،به اسم راه راست. شاید خیلیها بفهمن من چی میگم و خیلیها هم طبق معمول بگن طرف الکی خوشه..خب من نیازی به تایید دیگران ندارم اما مهمترین دغدغه ی من اینه که دوست دارم این لذت رو به همه بشناسونم .گرچه هنوز براي خودم خیلی مونده تا...اما ...(خب وارد مسائل اعتقادی نمیشم)هدفم یه خداحافظی موقته برای چند روز که آخرش رو فقط اوستا کریم میدونه و بس.به قول مادر بزرگم منم جوونم و خام .که فعلا شور جوونی دارم که دم از عشق و عدالت و....میزنم و همینکه وارد زندگی شدم یادم میره و به خودم میخندم .ولی من اینطور فکر نمیکنم چون اگه اینطوره پس شخصیتهایی که عکسهاشونو گذاشتم کی هستن؟چرا دل دنیارو تکون دادن؟خب این بده که آدم تلاش کنه یکی مثل اونها بشه؟این بده که آدم عاشق همه چیز باشه زیبایی رو حس کنه و ببوسه؟ این بده که صد سال جوانی رو تجربه کنه؟ بده که سعی کنه خوب باشه؟همین الان که من داشتم اینارو مینوشتم داداشم بهم گفت : دیوونه تو اینارو میخوای تو وبلاگت بذاری؟ تو میخوای بگی عاشق چی هستی .فکر کردی کی هستی ؟خدا شما دیوونه ها رو شفا بده . (عین جملاتشه) اینو بگم که دم از مذهب دین ..نمیزنم .چون صاحب عکسهای پایین از چه گوارا تا..هرکدم یه اعتقادات خاص داشتن .یکی کمونسیت یکي نهیلیست یکی.. .خب فقط بگم که همه تونو دوست دارم خیلی خیلی خیلی زیاد چون میدونم همه ی ما دنبال حقیقت میگردیم و این درد مشترکمونه از محمد رضا تا نسیم و شینا و بهزاد و عرفان و اون یکی نسیم و بهارو رها واحسان ومریم ومهدی و شیدا و بهنام و سمانه و ...که منو تا اینجا همراهی کردن.
یادمون باشه که ادمها چطور دارن زندگی مکنن یه نگاه به اطراف ...فلسطینیها ..کردها که چطور دارن پر پر میشن(بحث سیاسی شد)...پس مثل این ادها یی که خودشونو بزرگ میدونن نشیم و بچه بمونیم این یه حس نیست یه حقیقته .که اگه ما درونش غرق بشیم دیگه ...شازده کوچولو که یادتون نرفته؟«اگر به ادم بزرگها بگیم من یک خونه ی قشنگ با گلدونهای شمعدونی لب پنجره هاش وکبوتر..دیدم نمیتون تصور کنن .اما اگه بگیم من یک خونه ی چند ملیونی دیدم میگن چه
قشنگ! تا مثل کودکان نشوید به ملکوت اعلا وارد نشوید.-مسیح-راستی قضاوت ممنوع.در هر مورد.من .عقیدم .خودتون.
اما برای این پست عکس گذاشتم ،از بعضی چهره ها ی ماندگار و دوست داشتنی. بد نیستن.ببینید.اینها هم شعر هستن یه شعر مصور.گرچه بعضیهاشون یه کم کوچک هستن و کیفیت خوبی ندارن اما مهم چیز دیگریست. در ضمن عکسهایی از دیگر شخصیتها هم هست که اگه خواستید خبر بدید..چون نشد که بذارم..
دوستت دارم پس هستم.
من به اندازه ی یک ابر دلم میگرید
وقتی از پنجره میبینم ،حوری
-دختر بالغ همسایه
پای کمیابترین نارون روی زمین
فقه میخواند....
چارلی چاپلین شاملو. محمد مختاری
صادق هدایت پائلو کوئلو پرواز را به خاطر بسپار....
دوتا فرشته ی ناز فریدون مشیری اخوان ثالث
ژان پل سارتر سیمین دانشور سهراب سپهری
ویرجینیا ولف حسین پناهی فریدن فروغی
طرحی از زرتشت طرحی از مسیح فروغ جاودانه
کاش می شد دست کم فریاد زد
سرمیان چاه برد و داد زد
کاش می شد یادهارا پاره کرد
پشت پا برهر چه بی بنیاد زد
کاش می شد بیستون را تیشه کرد
بر سر اندیشه ی فرهاد زد
کاش می شد در غریبستان عمر
کلبه ای بر شانه های باد زد
کاش می شد پرده را بالا گرفت
دست رد بر این خراب آباد زد
کاش می شد در غروب مهرها
همصدا فریاد استمداد زد
کاش می شد جلوه سان در اوج غم
بر حوادث هر چه باداباد زد
ارفع السادت توحیدی(بارانه)
تو بوی دوست داشتن نمیدهی
قبول کن!
کوچه های شلوغ شهر زیر طعم گس بیهودگی و عرق گم شدند
ترانه خوان دوره گرد نیست
و باز ورق میزنم
تورا و خود را و روزهارا
آنروزها ترانه ی خوبی نداشتم
با عاشقی میانه ی خوبی نداشتم
در حرف گریه دفتر من غرق بود و هیچ
اشعار عاشقانه یخوبی نداشتم
تاریک بود وسعت اندیشه های من
از روشنی نشانه ی خوبی نداشتم
هر گز کسی به خانه ی من پا نمی گذاشت
میدانی ،آه!خانه ی خوبی نداشتم.......
لحظه ی دیدار نزدیک ست.
باز من دیوانه ام ،مستم .
باز میلرزد ،دلم، دستم.
باز گویی در جهان دیگری هستم.
های !نخراشی به غفلت گونه ام را ،تیغ!
های،نپریشی صفای زلفکم را ،دست!
و آبرویم را نریزی ،دل !
-ای نخورده مست-
لحظه ی دیدار نزدیک ست..
( اخوان ثالث)